امروز چه خبر؟

به نام آن وجودی که هر از چندی وجود ناچیز ما را موجودی می بخشد!!

سلام به همه ی بچه های گل کلاس !!

چند خبر که فردا سر کلاس هم اعلام می کنم:

۱) آز فیزیو تا ۵ اردیبهشت فرصت داره. باید به صورت تایپ تحویل داده بشه.

۲)آز ایمنی از هفته ی آینده برگزار میشه. ساعت و روز اون رو فردا دکتر محزونیه سر کلاس اعلام میکنن.

 و یه خبر که امروز قطعی شد: امتحان میان ترم ایمنی ۱۶ اردیبهشت.

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Wed 7 Apr 2010ساعت 9:55 PM توسط شهروز کبیری |
سلام به همه ،
دو بیتی های بابا طاهر این موقع از سال تو دشت و چمن می چسبه !!!! فعلا چند تا شا میذارم تو وب
اگه پشتیبان داشت !!! بازم میذارم!!
 
 

اگر دل دلبری دلبر کدامی  

وگر دلبر دلی دل را چه نامی

دل و دلبر بهم آمیته وینم

ندانم دل که و دلبر کدامی

***

به قبرستان گذر کردم کم وبیش  

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته

نه دولتمند برده یک کفن بیش

***

ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی

ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی

ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم

نمک پاش دل ریشم چرایی

***

فلک در قصد آزارم چرائی

گلم گر نیستی خارم چرائی

ته که باری ز دوشم بر نداری  

 

میان بار سربارم چرایی

 

 

خوشا آنانکه سودای ته دیرند  

که سر پیوسته در پای ته دیرند

بدل دیرم تمنای کسانی

که اندر دل تمنای ته دیرند

 

 خوشا آنانکه هر شامان ته وینند 

سخن با ته گرند با ته نشینند

مو که پایم نبی کایم ته وینم

بشم آنان بوینم که ته وینند

 

***

دو زلفانت گرم تار ربابم

چه میخواهی ازین حال خرابم

ته که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

 

 ***

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Wed 24 Mar 2010ساعت 4:44 PM توسط شهروز کبیری |
مهران جان بازم تسلیت میگم:

الهی گردن گردون شود خرد

 که فرزندان آدم را همه برد

یکی ناگه که زنده شد فلانی

همه گویند فلان ابن فلان مرد

بابا طاهر

 

نمیدانم که سرگردان چرایم

 

گهی نالان گهی گریان چرایم

همه دردی بدوران یافت درمان

 

بابا طاهر

 

 

ندانم مو که بیدرمان چرایم

***

 

منم گر دردمو درمان بدیدُم  ،ها ،ببخشُم

منم گر زجرمو آسان بدیدُم، ها، ببخشُم

منم گر ز درمان زجری بدیدُم وا ببخشُم

منم گر به باران سیل دیدُم، ها، ببخشُم

***

دلها چندی ز هم دور و چندی به هم نزدیک.

تنها تباهی ثانیه می آزارد مرا

یک دنیا زیبایی و عشق تبریک.

سال نو مبارک

 

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Sun 21 Mar 2010ساعت 11:36 PM توسط شهروز کبیری |

برایش نوشتی:

آنقدر دل کندن از تو سخت است که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار نشسته ام! تا هرچقدر می شود دیرتر ترکت کنم...

برایت نوشت:

تو هنوز سالهای دیگر می توانی باشی و می توانی دم زنی. احساس کنی. بیندیشی. زندگی کنی. دوست بداری. عشق بورزی... همسری. همگامی. هم سخنی. هم روحی. خویشاوندی. چشمه ی انسی بیابی. و بهارهای دیگر را بی من به نشاط آیی...

تو می توانی مرغان وحشی خیالت را بیرون فرستی و پرواز دهی و بسوی خاطرات خوشرنگ و معطر گذشته ها و آرزوهای هوسناک و چشم براه آینده هایت برانی. تا بروند و برگردند و هر لحظه پیام های شیرین و خبر های شورانگیز برایت ارمغان آرند...

اما...هرگز یکی از این مرغان را به سراغ من بر قبرستان گذر ندهی که مرا خواهی رنجاند. و روح مرا که از عمق تاریکی مرگبار و سنگین و خاموش قبرستان  چهره ی تو را در پرتوی لرزان آتش مینگرد  می رنجانی .

و من که می بینم تو غرق قصه های شیرینی و آرزوهای رنگین نوازشت می کنند و خاطره های زیبا و خوش عطر قلقلکت میدهند همچون چشمان پدری مشتاق که فرزند عزیزش را بر تخت دامادی می بیند و غرق لذت و خوشبختی می شود  چشمان من هم در حدقه های گود و خالی از چشم و پر از خاک  در قعر ظلمت گور برق می زند و جمجمه ام از شوق بر سقف لحد می خورد.

آری اگر در این حال روح من ببیند که ناگهان مرغی غمگین درآمد و قصه ای آغاز کرد که لبانت پژمرد و سرت بر روی شانه هایت فرو نشست و دو دستت بر روی زانوهایت افتاد و من سایه ی سنگین حسرتی تلخ را بر چهره ات دیدم و دانستم که این مرغ قصه ای از من حکایت میکند و بر غمکده ی تنهای من گذر کرده است در این گورستان سخت پریشان می شوم. ودرد بر اندام استخوانی ام پنجه می زند...

و تو نمی دانی که در این حال کسی که حلقومی برای فریاد کشیدن ندارد دلی برای طغیان کردن ندارد زبانی برای گفتن ندارد و پایی برای رفتن ندارد.... تو نمی دانی....

تو نمی دانی ای چشمه ی سرشار و جوشنده ی حیات.ای سراپا روح مملو از زندگی و جوانی و شور و نشاط ! تو ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و تپیدن و ای پر از زندگی... تو نمی دانی که برای من درد کشیدن چقدر سخت است...

برای کسی که ناله نیز نمی تواند. که حلقوم فریاد ندارد.  قلب عصیان ندارد...چه می گویم؟ حتی نمی تواند بلرزد.اخم کند. نمی تواند بگرید.  نمیدانی برای یک اسکلت تهی درد کشیدن چگونه سخت است. تا کجا سخت است...

اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد. هیچ کلمه ای. هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست. چه بگویم؟؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان... در اینجا مرنجان.

و در اینجا من همواره نگران توام.  جز به این نمی اندیشم که نکند در برابر آتش چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگی ات از قصه ای تلخ بپژمرد. من از اینجا نباید جز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین و آرزوهای وسوسه انگیز آمیخته با شرم و شوق و نوازش در تو حالتی دیگر ببینم.

مرا در اینجا. در این تنهایی جاوید و ساکتم آرام بگذار ! تو سالهای دیگر بی من باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن  باشی و زندگی کنی.  باشی و زندگی کنی . باشی و زندگی کنی...

آری باشی و زندگی کنی... و امسال بهار را بی من بخوان :

 یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و نهار

یا محول الحول والاحوال  حوَل حالنا الی احسن الحال.......

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Wed 17 Mar 2010ساعت 2:46 PM توسط مرجان توکلی |

 

جوات یعنی که خاکی بودن و شیک

مرام  و  معرفت حدّ المپیک 

 

جوات یعنی دلی بی شیله پیله

دروغ پَر ، ساده بودن ، عشق همینه

 

جوات یعنی با پیکان گوجه ای مون

بریم دشت و بخونیم از دل و جون

 

جوات یعنی براوو  روندن  و  فَر

بگیری گازشو تا حد آخر       

 

جوات یعنی  که پشت RD با عشق

زدی  405  تا  نکنی  دق

  

جوات یعنی  که عِرق ملی دارم

به ورزشگاه میرم ، شیپور میارم

 

جوات یعنی که تو بعد از عروسی

بری پیش امام زاده  پابوسی

 

جوات یعنی تولد ، مرگ ، یک  بار

یه بار هم دل  میشه عاشق نه صد بار

 

جوات یعنی  با یک ضبط هزار وات

میری کوه و نوار ِ داریوشم بات

 

 

جوات یعنی کلاهِ کاپیتانی

نه بازوبند و مچبند و تبانی

 

جوات یعنی که جیبات پر ز خالی

با  اون جیبای خالی پُز عالی

 

جوات یعنی شبا یا تو زمستون

یه عینک دودی مَشت رو چشامون

 

جوات یعنی  وفاداری نبینی  

ولی باز میگی از عشق قدیمی

 

جوات یعنی یه ترمو درس نخونی

شبِ امتحانو بیدار بمونی

 

جوات یعنی تی شرت با عکس داریوش

پر از حس ِ وجود  و  عشق خاموش

 

جوات یعنی که ما اخراجی هستیم

مجید سوزوکی و بایرامی هستیم

 

جوات یعنی کلاسو بیخیال داش

یه سیخ قلوه ، جگیر ، مهمون ما باش

 

 این هم یه ماشین عروس که خیلی جواته:

 

از سایت :

http://reza-fayazian.blogfa.com

 

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Sat 27 Feb 2010ساعت 11:22 PM توسط شهروز کبیری |
سلام به همه ی بچه های گل کلاس.

اگر کتاب ایمنی گیر آوردید که آوردید. اگه نیاوردید  یه نظر با اسم خودتون بنویسید که کتابا به صورت زیراکس میخواین.

آخرین مهلت ثبت نام !!! ۱۲ ظهر جمعه(نسبت به SMS نیم روز تمدید شد تا شنبه هم دنبال کتاب باشید) .

هر ۱۰۰۰۰ نفر دریک  روز یک امتیاز!!

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Thu 25 Feb 2010ساعت 11:7 PM توسط شهروز کبیری |

سلام به همه بچه های گل !!!

امیدوارم بهتون تو این مدت خوش گذشته باشه!!

بقیه اش هم خوش بگذره!!

بچه ها من (شهروز ، نه آقای کبیری!!!!!!!!!) سه شنبه ساعت ۱۰ ایشالا سر کلاس فیزیو ام.

پیش به سوی یک ترم از نا معلوم ها!!!

این شعر ها تقدیم به کساییه که فردا قلبشون جوری میزنه که فرقش با بقیه ضربان ها رو  صد تا درس مثل  فیزیولوژی و آناتومی  متوجه نمیشن !!! فقط دله که به ساز اون قلب  کوکه....

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟؟!!!!!!!!

 

-----------------

 

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

                      عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

                      جز دیده که هرچه داشت بر پایم ریخت

 

آن یار که عهد دوستداری بشکست

                     میرفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت دگر باره به خوابم بینی

                     پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست!

 

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Sat 13 Feb 2010ساعت 8:9 PM توسط شهروز کبیری |

شعری بسیار زیبا از حمید مصدق و پاسخی زیباتر، از فروغ فرخزاد به این شعر زیبا...

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پِی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو  افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                                آرام

خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق ِ این پندارم

که چرا ،

           - خانه کوچک ما

                               سیب نداشت .

 

 

و اما پاسخ فروغ فرخزاد به این شعر زیبا:

 

 

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر

 باغچه خانه ما سيب نداشت...!

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Tue 9 Feb 2010ساعت 10:17 PM توسط شهروز کبیری |
سلام به دوستان خوب ...

همرهان همیشگی  ...

چند تا عکس ...

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

وبلاگ جنفا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در Mon 1 Feb 2010ساعت 9:58 AM توسط شهروز کبیری |
اول سلام به همه بچه های کلاس!!!!!

 

دوم یه عذرخواهی برای اینکه جواب تست

 

 هوشمو یه ترم بعد میذارم(ببخشین همگی )

اما جواب تست هوش ۱۱ تا بود که

متاسفانه هیچ کس درست نگفته بود اینم

 مدرکش.....

دوتا شعرم میذارم فکر کنم جالب باشن...

حذفم نکن ...

اي عزيز استادِ والاقدرِ عالي مرتبه

من به قربانت شوم جانا ، مرا حذفم نكن

هر چه از الطاف و بخشش هايتان گويم كم است

لطف خود كامل نما اين بار را حذفم نكن

درس را خواندم تمام جزوه ها را از برم

چند روزي را نبودم پس بيا حذفم نكن

چند روزي كه نبودم محضر پر فضيتان

از نبود بخت و اقبال است پس حذفم نكن

پشت « جا استادي » ايستادي و غيبت مي زني

كي خبر داري ز سرويس و بيا حذفم نكن

صبح زود آيي و اول حاضر وغايب كني

جان هر كس دوست مي داري مرا حذفم نكن

خود سوار ماشین شخصیت آمدي

منت راننده سرويس مي كشم ، حذفم نكن

نيست حتي جاي يك واحد اضافي ترم بعد

نمره ام هرقدر خواهي كم نما ، حذفم نكن

شهريه پرداخت كردم بهر هر ثانيه اش

حيف مي گردد اگر ملغي شود ، حذفم نكن

باز همين آش و همين كاسه است اگر حذفم كني

باز اين درس با شما گيرم !  بيا حذفم نكن !

*******************************************************

بنی آدم

بنی‌آدم اعضای یكدیگرند                                    كه برخی از آن‌ها به باقی سرند
كمی از پزشكان از آن دسته‌اند                            كه بر كسب قدرت كمر بسته‌اند
چو عضوی به درد آورد روزگار                                در آرند از روزگارش دمار
پس از حال و احوال با دردمند                               رقم‌های بالا طلب می‌‌كنند
مریضی اگر سرفه بنمود سخت                            به تجویز ایشان ضروری‌ست تخت
بخوابد شبی توی دارالشفا                                 دو میلیون بسلفد برای دوا
به سركیسه كردن شدند اوستاد                          بدا  آن‌كه كارش به ایشان فتاد
اگر مشكلی بود حل می‌كنند                              به هر نحو باشد عمل می‌كنند
و گر مشكلی حل شود با دوا                              عمل می‌كنندش در آن راستا
شود مستمند او به انواع وام                              به پایان رسید این سخن، والسلام
لذا ، ای مدیرعامل بانك ما !                               سر كیسۀ وام را شل نما
اگر شل نكردی سرش را كمی                            نشاید كه نامت نهند آدمی!

گرفته شده از سایت دانشجویان دانشگاه راغب اصفهان

وبلاگ جنفا
+ نوشته شده در Sat 30 Jan 2010ساعت 5:59 PM توسط doctor |